تبليغاتX
خاطرات انتظار و تنهایی
  سلام.

    خدایا بابت همه چیز شکر . شکر بابت داده هات که نعمت و نداده هات که حکمته.

همیشه یه موضوعی ذهنمو مشغول نگه میداره هر وقت بیکار میشم به این موضوع فکر میکنم با خودم میگم :  مگه تو به همه امور اگاه نیستی مگه نمیگن که تو از اینده از خوب و بد خبر داری مگه تو قادر و توانا نیستی مگه تو به همه امور هستی مسلط نیستی مگه تو برنامه ریز این جهان هستی نیستی مگه اختیار همه موجودات دست تو نیست مگه قدم از قدم برداشتن با خواست و اراده تو نیست مگه نفس کشیدن به خواست تو نیست مگه تو ارحم الراحمین نیستی مگه تو بهترین رو برای بنده هات نمی خوای حتی برای گناهکارترین بنده ات ؟؟؟؟؟ . خب چرا ما ادمها به تقدیر و سرنوشت  به خواست و اراده تو  اعتراض میکنیم ؟ چرا میگیم دعاهامون مستجاب نمیشه ؟ چرا میگیم تو صدای ما رو نمیشنوی ؟ چرا میگیم خدا مارو دوست نداره ؟ چرا میگیم خدا به ما نگاه نمیکنه ؟ . اصلا حالا که ما اینقدر ناشکریم  چرا به ما نعمت میدی ؟ چرا دوستمون داری ؟ چرا خواسته هامونو براورده میکنی ؟.

    اینقدر به این  " چرا " ها فکر کردم که جواب سوال هامو پیدا کردم . 

   تو اینقدر بزرگی و مهربونی که همه بنده هاتو به یه چشم میبینی. خوب و بد برای تو فرقی ندارن . مهم نیست که بنده ای گناهکار باشه یا به درجه بالایی از ایمان و شناخت رسیده باشه مهم اینه که مخلوق تو باشه. هر چی بخواد بهش میدی . دعای همه بنده هاتو مستجاب میکنی مگر اینکه اون خواسته توی اون برهه از زمان به صلاحش نباشه یا باعث ضرر و زیانش بشه که در این صورت یا دعاشو مستجاب نمیکنی یا هر موقع که زمان مناسب فرا رسید دعاش مستجاب میشه . به هر حال همیشه برای همه بنده هات بهترین پیشامد ممکنه رو می خوای.

     گاهی اوقات ما ادمها به خودمون این اجازه رو میدیم که خواست تو رو نادیده بگیریم و از تو بر خلاف چیزی که برامون مقدر کردی درخواست میکنیم دعا میکنیم دعامون مستجاب میشه  مسیر زندگی مون عوض میشه و بعد به تو اعتراض میکنیم که این چه تقدیری بود که برامون رقم زدی ؟  !!!!!!! .

   

     اینقدر دوستت دارم که حتی توی سخت ترین لحظات یاد تو چنان ارامشی به من میده که برای یک لحظه همه چیز رو فراموش میکنم . وقتی میگن  "خدا " احساس میکنم کنارم ایستادی وقتی فکر میکنم به تو تکیه کردم  ....  وااااااااااااای .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:22  توسط مجید | 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه  می شود کرد؟ 

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی ....

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای ... بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم  و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار :

(آن طرف ، حیاط خانه ی خداست)

و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: "دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..." کسی جوابم را       نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت     می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر  بر نمی گردم .....


من این بازی را دوست دارم  
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:20  توسط مجید |